سلام
ساعت21:"هنوزم باورم نمیشه پستی رو که جمعه با اون همه ذوق نوشته بودم و خوشحال ازین که بهم ثابت شد اونقدرام که فکر می کردم اوضاع سیاه نیست!حالا از ثبت موقت باید پاک کنم"![]()
![]()
اولش یه عالمه معذرت خواهی(تنها کاری که از دست یه بدقول یا شایدم ناتوان!برمیاد)بخاطر این همه دیر کردن ها.ولی نه بخدا خوشی زده زیر دلم نه یادم رفته بود:جاتون خالی تا 20فروردین که نبودم و هرچند که به قول بچه ها بهترین موقعیت بوده(مسافرت تنهایی اونم خارج ایران واسه یه دختر هم سن وسال من)،ولی خب بخاطر شرایط اونجا و اینکه عمم اینا از فوت پدربزرگم خبر نداشتند و منم با توصیه موکد به نگفتن فرستاده بودند خیلی وقتا که اونا(مخصوصا دختر عمم که فقط منتظر یه تاییدیه از من واسه خوابا و بقول خودش دلایل موثقش واسه مشکوک بودن آقاجون بود)،گیر میدادن نمی دونستم باید چیکار کنم و یا می پیچوندم میرفتم گریه یا یجوری جواب می دادم که خودمم نمی فهمیدم چی گفتم!اونطوری که باید خوش نگذشت البته دور بودن خیلی بهم کمک کرد که خودم رو جمع و جور کنم وحلش کنم هرچند که به قول اونا به جای اینکه مثل قبلاها بهشون روحیه بدم بدتر حال اونارم با بداخلاقیام می گرفتم(به همین صراحت بهم اعلام کردن!)وبعداز بیستم هم که انگارهمه فامیل فقط منتظر اومدن من بودن و یه دور دیگه با کمال پررویی تشریف آوردن عید دیدنی!(تازه عیدی هم ندادن)
بعدشم که انجام پیک شادی ها!!!و به قول خودشون پروژه های عید،بعدم که اینبار جاتون نه خالی خودم و کامپیوترم انواع و اقسام ویروسای جدیدالتاسیس!رو امتحان کردیم که ببینیم واقعا اومدن یا نه
البته خداروشکر فقط آنفولانزای خوکی رو نگرفتم که احتمالا خدا دلش به حالم سوخته وگرنه الان با آپیدن از دیار باقی در خدمتتون بودم!
الانم که از 2 تیر امتحانا شروع میشه و من موندم و یه عالمه کتاب نو که نمی دونم اول باید کدومشون رو افتتاح کنم.فقط همون روز خرید واسه دیدن قیمت لاشون باز شده!تازه پسر عمه عزیزم هم امتحانای دانشگاشون تموم شده و الان اومده ایران و چون یه ماه بنده چترم رو خونه اونا پهن کرده بودم محض جبران هم که شده تشریف آوردن اینجا.تا اینجا که قدمش روی چشم ولی از روزی که اومده درس نخوندم هیچ،کلاسارم پیچوندم که یه وقت تنها نباشن و حوصلشون سر نره!و الان در نقش تاکسی تلفنی(البته سرما خورده)به حیات خود ادامه می دهیم همی!
اینا همش یه گزارش کار کامل از دوران غیبت.آهان راستی یه مورد دیگه:آی گردنم!
جمعه که صبح زود رفتیم و 1ساعتم تو صف موندیم و رای دادیم و من حتی برگه دوستمم گرفتم و به جای کروبی نوشتم موسوی و تازه باباشم که تو این 30 سال شناسنامش دست نخورده مونده بود مجبور کردم که بیادو رای بده.بعداز ظهرم رفتیم بیرون و جاهایی که هیچوقت خبری از رای نبود صفای یدست سبز مردم رو دیدیم شبم که بارون گرفت واسه اینکه یه وقت ازتعدادشون کم نشه دست به دامن روزنامه شدیم و ستاد سرپناه رسانی به هوادارای موسوی رو تشکیل دادیم!!!![]()
ساعت 12با خیال راحت از نتایج وبه قول خودم ایجاد 2تا2خردادو 2برابر اون جواب مردم اومدم و پست تبریکام رو واسه تولد حضرت زهرا و روز مادر و تولد خودمو وبلاگ و برد مردم و موسوی و... نوشتم وثبت موقتش کردم وراحت خوابیدم ونمیدونستم قراره تبریکا به تسلیت تبدیل شه!وصبحم فکر می کردم هرچی دارم میشنوم تو خوابه! تا 30/10 صبح که بالاخره با داد نیما از خواب پریدم و اونقدر شوکه شدم که هنوز رگ گردنم گرفته و تکون نمی تونم بخورم.انتظارمونم طول کشید تا بعدازظهر که خودشونم جرات اعلام نتایج واقعا مضحکشون رو نداشتند.بعدشم که همه هنگیده بودیم و همه دیگه می دونن چی شد
نمیدونم واقعا مارو چی فرض کردن؟اینقدر راحت گولمون زدن به زور کشیدنمون پای صندوقا،حرف ادب و اخلاق و احترام متقابل زدن،حقمون و رایمون رو خوردند،کتکمون زدن،اسم 4تاخس و خاشاک"م گذاشتن رومون...
ساعت22:الان که دارم اینارو بازنویسی می کنم تازه از پشت بام اومدم و هنوزم صدای بوق وترقه و الله اکبرو شعارای یه مشت خس و خاشاک حتی از پشت پنجره های بستم نمیذاره حواسم رو جمع کنم.مردمی که دارم میبینم با اینکه قرار بود 10 شب بیان بیرون از 9داشتند الله اکبر می گفتن،میدیدم که طرفدارای از همه جا بی خبرش با دیدن90 از فرداش نظرشون چجوری180 درجه عوض میشد وممنون بودن که به"انتخاب"شون کمک کردیم،دیدم که تو کل سعادت آباد و پونک و یوسف آبادوولیعصر ودانشگاه از هر 10 نفر7نفر موسوین،می دیدم که امروز ظهر چجوری از دست لباس شخصیا می ریختن تو پاساژا ودر می رفتن،میدیدم که یه دیوار تمیزم تو کل منطقه نمونده،میدیدم که چجوری دخترا زیر دست و پای "برادرا"شون له می شدند،نصفه شب به اسم مردم شیشه های خونه مردم وبانکا رو شکوندن و هیشکی هم نمیگه کسی شیشه خونه همسایشو نمیشکنه،دیدم که امروز حتی بچه های بسیج دانشگامون که تا 5شنبه همش کلکل می کردن و الکی از احمدی نژاد طرفداری می کردن امروز سرشونو می انداختن پایین و روشون نمیشدحتی سلام کنن و بعدم خودشون اعتراف می کردن وازمون معذرت می خواستن و حتی منتظر جواب سلامم نمی موندن!بین پارازیتا میدیدم که جوونای ایرانی بدتر همون غزه ای ها که یه عمر مظلومیتشونو زدن تو سر ما،زیر باتوم وکتک فقط سنگ رو داشتن که پرت کنن.هرچند که این همه آدم فقط یه مشت خس وخاشاک بوده و بخاطر همینا سخنرانی از مصلی رسید به همون جایی که همه ناراضین،تو "جمهوری" از بین اون همه آدم فقط 4نفر تایید میشن و حتی از بین همونا هم نمیذارن انتخاب کنیم،"به علت میلاد حضرت فاطمه"خیابونا رو بستن!،حتی صدا وسیما هم با همه پررویی هاش روش نمیشه بنویسه رییس جمهور"منتخب مردم" و همین منتخبش رو هم بعداز اعتراض یه روزنامه نگار اضافه کرد.دیدم که قبل از شروع شمارش،سایتای دولت اعلام پیروزی کردن وقبل از پایان شمارش وزیر کشور تبریک گفت و قبل ازتایید شورای نگهبان رهبر
همه اینا رو دیدم ودیدیم و شنیدیم،جوونه های امیدی که داشت کم کم تو دلمون سبز میشد،امید به آینده،اصلاح،کمترین آزادی وحقوق،...درجا خشکید.فهمیدم که ما نه حق شهروندی داریم نه حق اس ام اس زدن نه استفاده از اینترنت نه خوندن روزنامه ای بجز کیهان نه نشنیدن دروغ نه حق شهروندی نه حق آزادی نه حق رای نه حق حیات وزندگی!فقط باید زنده بمونیم براشون تا هربار گول بخوریم ومهرتایید بزنن روی مهر تغییروتکذیبمون و یه جور دیگه ازمون سوءاستفاده کنن.
الانم فقط شرمنده اوناییم که بعد30سال مجبورشون کردم ننگ22خرداد بره تو شناسنامشون،اون هايي كه تحریم کرده بودن وحالا دارن به من و امثال من زودباور می خندن که این همه ما گفتیم اینجا "انتسابات"ه و شما گوش نکردین.بازم جوونی و خامی و نفهمیدنمونو به رخمون می کشن تو جمعا بهمون مي خندن که زودباورید و کله شق،تو دنیا بهمون می خندن که ادعاتون گوش فلکو کر کرده و حتی از رای خودتونم نمی تونین دفاع کنین،تو خیابون که واسشون فرق نداره پیاده ای یا تو ماشین،پیری یا جوون،معترضی یا مجبوری از اونجا رد شی،...به هر حال سهمیه کتکت سرجاش محفوظه
نمیدونم قراره تا انتخابات بعدی چطور بازیمون بدن و از تو صندوقای خالی این بار 30میلیون به نفع مهره بعدی بیاد بیرون.با اینکه همیشه گفته بودم از سیاست متنفرم این بار گول خوردم وشرمنده اگه شمام مجبور شدید اینارو بخونید.ولی اینجا نوشتم که اگه قرار بود اینجا تا4سال بعد ماندگار باشه بیام وبخونمش و درس عبرت بگیرم تا دیگه رای ندم!نمی دونم این مسائلم به کجا میرسه ولی مطمئنم موسوی از ... بزرگتر نیست و اون الان 20ساله یه جورایی حبسه و باید تقاضا کنه تا اجازه بدن یه رای بده،تو جایی که قرار بوده اون رهبرش باشه!
ساعت30/23: کلی بین نوشتنم وقفه افتاد چون که یکی از همسایه های روبرویی یه تیر خوشگل آورده بود دم خونه ما و به بابام نشون داده(آهان!من که نبودم خانواده محترم اسباب کشی کردن یه طبقه پایین تر و تنبلا مال منو نیاوردن و من الان با اثاثیم بالام و فقط موقع خواب اونم از ترس میرم پایین!)و گفته همین الان از توری پنجره رفته تو خورده به سقف و افتاده زمین!ماهم تازه فهمیدیم اونا ترقه نبوده!!!
بجز بابام بقیه همه داشتن سکته می کردن،مخصوصا نیما که از همه بیشتر شلوغ کرده بود و حالا میگفت عمدا آوردن دم خونه شما تا ببینن کی بوده!!!
اینم نهایت آزادی و امنیت و آرامش تو پایتخت کشور ما!صرف شام با گلوله
الانم با اجازه دارم میرم دلداری وbbcواحتمالا خداحافظی تاامتحانا(احتمالشم100%است!)
بازم یه دور دیگه شرمندگی واسه تاخیر و البته پراکندگی هرچه بیشتر مطالب.چون خیلی زیاد بود مجبور بودم خلاصش کنم.حالا دیگه وقتی وبلاگ نویسایی رو می بینم که تندتند میان وتعدادشونم کم نیست اون حرفای یکی دوسال پیش رو پس می گیرم!احتمالا اونا خیلی توانایشون بیشتره تو هماهنگی و برنامه ریزی و شایدم مسئولیت پذیری و یکی مثل من که نمی تونه این کارا رو بکنه از همون اولم نباید سراغش میومده!حالام امیدوارم بتونم دوباره شروع کنم وتو سال سوم بهتر ادامه بدم.امیدوارم شمام تنهام نذارید که بدجوری میذارم میرما!
اگه امتحان دارید که موفق بشید و اگرهم دادید و خوب نبوده ایشالا بلایی که سر جندوقا اومده سر شمام بیاد و برگه هاتون با نفر اول کلاس جابجا شه!اتفاقی که اصلا بعید نیست![]()
ساعت30/00:فعلا که از ترس 4تاخس وخاشاک حتی بلاگفا هم بستست!نمی دونم کی می تونم اینو بذارم تا اون موقع مواظب تیر هواییا باشید!!!
45/16:همین الانم 3تادیگه پشت سر هم شلیک شد.خدا به داد بابای من برسه که هنوز برنگشته خونه.الان دیگه منم دارم می ترسم.مخصوصا که صبح چندتا از بچه های دانشگاه می گفتن چطوری جرات کردی بیای و همه میگن غرب تهران همش تیر اندازیه و یکیشون که میگفت حکم تیر هم دارن!...
از همه اونایی که اومدن خیلی ممنونم و پیشاپیش از اونایی که قراره بیان.
همونطور که گفتم از ۲۳ اسفند فرستادنم! سفر و چون اینجا از هیچی خبر ندارن زیاد نمی تونم بیام و مستقیما ازتون تشکر کنم.
فکر می کردم با عکسا و اشاره به خط آخر پست قبل همه چیز معلوم شده باشه اما مثل اینکه اشتباه فکر کرده بودم واسه همین درستش کردم
احتمالا الان ۴شنبه سوریتون شروع شده ایشالا به همه خوش بگذره.


پیشاپیش عیدتونم مبارک.امیدوارم امسال براتون پر از خیر و شادی باشه و توش غم نبینید
برای وبلاگ یه id ساخته بودم که وقت نشد خبر بدم.الان کسانی رو که ایمیلشونو دارم add می کنم اگه دوست داشتید قبول کنید تا بتونم خبرایی مثل اپ یا... رو از این طریق بهتون بدم
اگرم خودتون خواستید اد کنید:doost_dashtania@yahoo.com
رحمت خدا ممکن است تاخیر داشته باشد اما قطعیست....
منتظرش می مونم
خدا "حافظ"تون باشه![]()

ما با که نشینیم که یاران همه رفتند...
از خاطر دلها نرود یاد تو هرگز
ای آنکه به نیکی همه جا ورد زبانی
چند وقتیه که اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم،حالو حوصله درس خوندن،دانشگاه رفتن،مهمونی رفتن،خرید عید،متر کردن خیابونا،دیدن فیلما و سریالام!خواب،جمع و جور کردن وسایل سفر،حتی توجیه نیومدنم!نمی دونم بازم کسی می مونه که بخواد بیاد سراغم یا نه اگه نه که حق دارید اگرم آره که واقعا لطف کردین.شرمنده همتونم
نمی خواستم اینارو بنویسم ولی هرکاری کردم و هربار کلی نوشتم و ثبت موقت کردم نتونستم دائمیش کنم،کلی دلم درد ودل می خواد.چون همه اینارو چندین بار تو تقویمم نوشتم ولی آروم نشدم.شاید وقتی بدونم که کسی می خونه و شاید حداقل تو دلش بفهمه كه چی میگم ... آروم میشم.همین
سلام
روزی که داشتم آخرین خط های پست قبلو می نوشتم(دلیل نوشتنش هم نبود جرأت واسه گفتن خوابای آشفتم به آشناها بود)،با خودم می گفتم چند روز دیگه میام و از همتون تشکر می کنم که من و پدر بزرگ خوبمو دعا کردید و تنهام نذاشتید،نمی دونستم که قراره...
الان که حساب می کنم می بینم بیشتر از 60 روزه که دیگه پیشم نیست،بهترین بابایی دنیا،اونی که انگار کم کم خودمم داشت یادم میرفت چقدر بهش مدیونم و چقدر دوسش دارم و اگه پیشم نباشه حرفامو گوش نده،کمکم نکنه،باهاش درددل نکنم،داغون میشم
همه خاطره های قشنگ بچگی،همه درد دلا،همه تنهاییا،همه قصه ها،بازیا،اونیکه همیشه بعد از خرابکاریا پشتش قایم می شدیم،...همیشه تکیه گاهمون بود،دستمونو می گرفت نیفتیم...
الان افتاده ام!
شاید به قول adinaهر چی تو ذهنمون بگذره پیش میاد.واسه همین دیگه جرأت خوابیدن ندارم،دیگه به چه دردی می خوره وقتی همه چی تموم شده،اگه بیشتر به اون فکر و خیالایی(که دیگه خودمم نمی دونستم واقعا خوابه یا نه)که چندوقت بود ولم نمی کرد اهمیت میدادم ،اگه به جای اینکه اینجا بنویسم دعا کنید یا به خودم بگم ایندفعه که بیاد پیشم جبران می کنم...بیشتر میرفتم پیشش الان خوابم تعبیر نشده بود
تو خواب هم عذاب وجدان ولم نمی کنه!
اگه تابستون پارسال که این همه اصرار کرد یه کم اینجا بمون حرفشو گوش می کردم،مثل بقیه بهش می گفتم که بابا بخدا هیچی ازت کم نمیشه اگه بذاری یه سری کارارم بچه هات بکنن این حقته،حتما نباید کله سحر بری بیرون که وقتی زن و بچت از خواب بیدار میشن نون تازه داشته باشن،نمیذاشتم بره هرچی بود میگفتن هیچوقت روی منو زمین نمیندازه،اصلا خودمم باهاش می رفتم،توراه کمکش می کردم نخوره زمین...
باباییم کم کم عوض شد،این چند ماهه دیگه نمی رفت خرید،یعنی نمی تونست،بعضی وقتا یادش میرفت،حرف همه رو گوش می کرد،دیگه واسه کاراش کمک می خواست،من که یادم نمیاد به جز دیدنی خونه بچه هاش شام و نهار مهمونشون باشه.میگفت بچه ها باید برن خونه پدر و مادر نه ماها،اما دیگه میرفت،همم می دونستن چقدر براش سخته...از اشکای گوشه چشمش می فهمیدیم
چقدر شب یلدا رو دوست داشت،هر جوری بود هممونو جمع می کرد اونجا.درست شب یلدا وقتی هرکدوم یه بهانه ای واسه نبودن آورده بودن یکی نبود،یکی مهمون داشت...دخترشو فرستاده بود خرید...گفته بود تو بگیر من می دونم امشب همه میان!همه رفتیم،دور هم جمعمون کرد ...ولی واسه خداحافظی
حتی آجیل و هندونه شب یلدامونم آماده کرده بود
حالا دیگه همیشه شب یلدا کل خانواده دور هم جمع میشن
چرا صبر نکردی یه بار دیگه ببینمت،مگه همیشه یواشکی نمی گفتی تورو از همشون بیشتر دوست دارم ولی بهشون نگو!مگه عمه نمی گفت وقتی ما داشتیم از اونجا اسباب کشی می کردیم برای اولین بار گریتو دیده بودن؟مگه قرار نبود سهم آجیل دونه دونه شونو بذاری تا من بیام بهشون بدم؟
....
حداقل به بچه هات می گفتی به منم مثل خودشون مهلت و اجازه خداحافظی بدن.می گفتی من حق دارم وقتی باید پیشت باشم تو جشن شب یلدای دانشگاه شرکت نکنم منتظر اینکه می خوان بیان دنبالم و بیایم پیشتون.یعنی فقط من اونجا زیادی بودم؟
حالا همه باید یادشون بیفته؟خودشونم که جرأت ندارن بیان جلو.دوست و آشناشونو می فرستن که کجا می خواستی باشی و مگه چیکار می تونستی بکنی و قسمت همین بوده و...میان واسه من از خوبیات میگن.ازاینکه اسم هیچ کدومشونو بی گفتن خانم و آقا صدا نکردی.حتی بچه ها رو،میگن که هیچکس ازت خاطره بد نداشته،همه دوستت داشتن،همشون مدیونتن،تو زیر پروبالشونو گرفتی،خان عمو،آقا دایی،بزرگ خاندانشون تو بودی
مگه اینا رو من نمی دونستم؟
همه چیز تموم شد.حسابي تنها شده بودم.اینو وقتی فهمیدم که دوستای بابا مثل پروانه دور اون می چرخیدن و من.تا حالا صاحب عزا نبودم.همیشه هم اگه چیزی میشد با تو میرفتم،تو دلداریم میدادی.اون موقع تو بهترین دوستم بودی.حالا کجا بودن دوستام؟!تازه بعد 1 هفته یکیشون زنگ زده بود گلایه کنه که چرا smsشب یلداشو جواب ندادم!شایدم همه اون تسلیتای smsای واسه این بود که نمی دونستن تواین موقعها آدم دلش می خواد به یکی بگه چقدر سخته ،اونا که می دونستن چقدر دوستت داشتم(البته فقط چندتاشون هنوز واسم موندن که به اونام هیچی نمیگمُ نمیدونم چرا!)
اگه دوستای بابا نبودن داغون می شدم
حالام چند وقتیه حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.می خوان بفرستنم سفر،اونم تنهایی!منی که تا حالا خونه کسی هم تنها نرفتم!حالا دارم میرم پیش دخترت که اونم از همه جا بی خبره،تا از دلم در آرن و یادم بره،مگه میشه؟! شایدم فکر می کنن زده به سرم!میگن یه هوایی عوض می کنی!اما فقط دلم تنگ شده،باعثشم اونان.اگه میذاشتن باهات خداحافظی کنم الان اینجوری نبودم.حالا من اونجا چیکار کنم؟ خدایا کمکم کن
بخدا نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم.اینا همش مونده بود رو دلم.تا نمی گفتمشون خالی نمی شدم.واسه همینم نوشتنم این همه طول کشید.نمی خواستم اینارو بنویسم اما هر بار که میومدم آپ کنم همه چی از ذهنم می پرید.انگار اینا جاش اینجا بوده نه تو دفترچه خاطرات.حالام شرمندتونم که مجبور شدید جور"دوستان"رو بکشید.بخدا خیلی لازمش داشتم
ببخشید اگه بریده بریده نوشتم.خیلی جاها نمی دونستم چی باید بگم خیلی جاها هم می دونستم ولی نمی تونستم.شاید خواستم شمام بفهمید به اندازه همه این نقطه سر خط ها مکث کردم و فقط تایپ کردن اینا از 9 صبح طول کشیده!نوشتنش تو تقویم که 68 روز طول کشیده بود!
بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم
اگه بتونم!
| بقیشو اینجا بخونید!|
<<ببخشید اگه بازم زیاد از این شاخه به اون یکی پریدم و همین جوری نوشتم.شرمنده زیاد خوب نیستم.از الان خودم گفتم که یکی مثه مهتاب خصوصی نذاره :ما که از این جا هیچی نفهمیدیم!>>
بالاخره سلام!
واقعا ببخشید که اینقدر دیر اومدم(چقدر هم که واسه همه مهم بود!)باور کنید مردم از بس ننوشتم و کامنت نخوندم و نذاشتم و...واسش هم کلی دلیل دارم.بچه های خوب درسا شروع شده و منم که حسساس...ببخشید درسخون!واسه همین وقت ندارم بیام اینجا بنویسم که!بعدشم چند وقته گیر دادم به نرم افزارای گرافیکی جورواجور و شدیدا هم افتادم به کتاب خوری!که کلی وقتمو میگیره.دیگه اینکه 90%مواقع از دانشگاه میام تو نت و جرئت ندارم از اونجا بیام تو وبلاگ...
چیه بابا چرا قهر می کنی؟اوه اوه کلیم که داری غر می زنی.اِاِاِحرف بد نداشتیما!بابا هنوز اینقدرام پررو نشدم که هی خودمو تحویل بگیرم.نزنید تا راستشو بگم.عمرا اگه با این یکی قانع نشید!فکر کنم هفته دوم آبان بود که از دانشکده اومدم تو وبلاگم و یه مسائلی پیش اومد که مجبور شدم جلوی چشای یکی وارد وبلاگم بشم.بعد از ترس اینکه پسم رو نفهمه طی یک اقدام انفجاری پسوردم رو عوض کردم و تو وسطای یکی از کتابام نوشتم که اگر احیانا یادم رفت،داشته باشمش.کلی هم با این کارم حال کردم!فقط مشکل این بود که رمز حفظ کردنم مثه شماره حفظ کردنم نبود که یه بار بشنوم و عمرا یادم نره(شایدم چون نوشتم و نشنیدمش یادم رفته بود!)با اجازتون یادم رفت و چون یک خروار کتاب اون روز با خودم برده بودم پیداش نمی کردم.حسابی دپ بودم حتی نمی اومدم کامنت بخونم یا تو وبلاگا بچرخم!تا 3-2 هفته پیش یهو یادم افتاد که پسوردم رو تو کتاب----- که درسی نبود وبا خودم برده بودم تو وقتای بیکاریم بخونم نوشتم.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم دیگه!از اون روزم که هر شب میگم فردا می آپم و نمیشه
آشتی کردید دیگه؟!
راستش اونقدر دیر اومدم که همه سوژه هام بیات بیات شده.از سریال کره ای کانال 5 که با دیدنش شدیدا یاد پزشکان چند سال پیش افتادم(اونم خیلی دوست داشتم) تاکاخ سفید که سیاه شد و 8 تا 8 تا گل زدن تیممون واینکه شبکه 4 داره مدرس رو میده با بازی خسرو شکیبایی(هنوزم باورم نمیشه باید قبل از اسمش یه مرحوم هم بنویسم)
،ماجرای خداداد بیچاره که فعلا خودشو تا می خوره دارن میزنن!و...تازه کلی هم می خواستم از دانشگاه بنویسم که اولا در و دیوارشم طرفدار قرمزان و من جمعا 10 نفر بیشتر نمی شناسم که آبی باشن.خلاصه که حسابی در حقمون نا مردی شده.البته تاریخ ثابت کرده که حق با اقلیته
!استاداش کشتن منو و بچه هاشم ماشالله از"پویا نظری"هم جلو زدن و از همون هفته اول هنوز استاد جزوه نگفته جزوه می گیرن!البته نصفشونم خواهر پویا اندها
!
انگار یه جورایی قسمت بود امسالم وقتی بنویسم که تو تقویمم یه اتفاق خیلی مهم رو بالای تاریخ نوشتم.نقشه داشتم بازم بیامو راجبشون بنویسم ولی گفتم وقتی همکاراشون که کوچیک ترین اتفاقای اینجوری رو حسابی توبوق و کرنا می کنن و حسابی مو رو از ماست می کشن بیرون اما فقط آخر اخباراشون به یه جمله 10 ثانیه ای بسنده می کنن،اگه من هرچقدرم شلوغش کنم صدام به جایی نمیرسه و میشم کاسه داغتر از آش.واسه همین فقط یه فاتحه کوچولو واسشون خوندم.شما هم اگه دوست داشتید یه سری به اینجا بزنید که الان 3ساله بی او مانده.
بدترین حالت ممکن اینه که کلی حرف نگفته داشته باشی که ناگفتنی هم باشه.هی بنویسیشون بعد بگی اینارو یا کسی باور نمی کنه یا اگر باور کنه منو با یکی دیگه اشتباه می گیره وبعد پاکش کنی اونقدر که ببینی 1ساعته نشستی و فقط داری یه جمله رو برای بار هزارم می نویسی و برای هزار و یکمین بار پاکش می کنی.اصلا بیخیال.یه قصه قشنگ از یکی از کتابای خیلی قشنگی که تازگیا بازم خوندمش،براتون می نویسم.من که خیلی دوسش دارم:
قطره،دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت"از قطره تا دریا راهیست طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست"
قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت:"امروز روز توست.روز دریا شدن"خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما...
روزی قطره به خدا گفت:"از دریا بزرگتر،آری از دریا بزرگتر هم هست؟"
خدا گفت هست
قطره گفت :"پس من آن را می خواهم بزرگترین را،بی نهایت را"
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت"اینجا بینهایت است"
آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه عشقش را توی قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،خدا گفت:"حالا تو بینهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است"!
هر قاصدکی یک پیامبر است،عرفان نظر آهاری
چند روز دیگه بهترین روز خداست.خوش به حال اونایی که الان اونجان؛تو عزم بی بازگشت برای دوست.خوش به حال اونایی که "حاجی"میشن.ازاون حاجیایی که ناصر خسرو تو "مقام محو"ش گفته.ای کاش یادشون باشه چقدر آدما دوست دارن جای اونا باشن،ای کاش یه گوشه دعاهاشون ماهم جا داشته باشیم.اصلا ای کاش یه روزی ما جای اونا باشیم
یه خواهش:تو بهترین روز خدا واسه یکی از بهترین پدربزرگای دنیا دعا کنید که خیلی به دعای شما خوبان نیاز داره
| بقیشو اینجا بخونید!|
روزشون مبارک!
یه دستی هم به سر و روی اینجا کشیدم.چند تا آپشن کوچولو.این گلام از بقیه گل هاش قشنگتر بود.تقدیم به شما!
چقدر بده یادت بره پستت رو از تو ثبت موقت درآری!نصف بیشترشو قبل ازجمعه نوشتم.باور کن
سلام
امشب واسه همه آشناست همه ميدونن بايد چيكار كنن و چي بخونن و تا كي بيدار بمونن و چي از میزبانشون بخوان.همه می دونن که باید "قدر"این شبا رو بدونن.بعضیا(مثه خودم)اونقدر تو فکر نوشته شدن سرنوشتمون و نزول فرشته ها و اینکه چی از خدا بخوایم غرق میشیم که یه اتفاق خیلی بزرگو گم می کنیم و یه وقتایی یادمون میره که امشب همون شبیه که دست در دامن مولا زد در!تو این شبا "مولود کعبه"رستگار شد!عزیزی که تو خونه خدا به دنیا اومد و تو یکی از خونه های خدا به خداش پیوست.تو همین شبا بود که یتیمای کوفه باز یتیم شدن.شبایی که بیشتر از همه همون یتیمای کوفه قدرشو می دونستن.چون توش باباشونو شناختن.بابای عزیز و بزرگ و مهربونشونو.بابایی که اونقدر بزرگ بوده و هست که حتی واسه نوشتن همین چند خط تسلیت چندین صفحه بنویسی و کلی به عظمتش فکر کنی و از کوچکی خودت شرمنده بشی و کلی گریه کنی و آخر سر همه رو بریزی دور!چون می دونی که اگه بتونی هزار صفحه دیگه رو هم با کلمه های گنده گنده و شعاری فرهنگ لغتیت پر کنی حقیر تر از اونن که حتی بتونن عین علی رو معنی کنن و خیلی کوچکتر از اونن که بخوان ثبت شن و دیگران اونارو در وصف مولاشون بخونن.آخرشم باید مثل الان شرمنده از ناتوانیت تو بازی با کلمه ها فقط باید یه تسلیت کوچولو تویه فقدان خیلی بزرگ بگی و والسلام!
حالا بقیه حرفا:
*آقا من واقعا ترانه مادری می دیدم.به جون خودم!البته از حدودای قسمت 20.تو خونه ما همه می دیدن و حتی عمم اینا(که اون موقع اونام تو خونه ما بودن!)خدا خدا می کردن تا ایرانن تموم شه تا بفهمن آخرش چی میشه و به منم می گفتن ولی من گوش نمی کردم تا اینکه رفتیم سینما واسه دیدن "حس پنهان" و اونجا از دوستم پرسیدم این پسره چه باحاله...تا حالا جایی ندیده بودیمش نه؟اونم گفت "خب دیوونه این همون بهرامه تو سریال شبانهه دیگه که هی من میگم ببین ببین گوش نمیدی!"-ااااااااااا راست میگی؟ایول!
از اونجا به بعد فیلمو بیخیال شدیم و اون واسم کل قسمتای ترانه مادری رو تعریف کرد و همه قضیه رو گفت و دقیقا سر خود کشی حامد بهداد تموم شد و بعدش درگیر بودیم تا از همون عمم اینا بپرسیم فیلم چی شد!!!یه نتیجه:تو سینما جای فیلم دیدنه نه فیلم تعریف کردن!
خــلاصــــــــــــــــــــــــــــه(عین قصه های مادر بزرگا!) از اون شب من شدم بیننده ترانه مادری.آخی به قول سلامیان(استاد دیفرانسیلمون)به همین سسسادگی و سسسسهولتت!تازه اون قسمتاییم که ندیدم دارم سعی می کنم از جام جم جبران کنم!
حالا من شاخ داشتم یا اونی که ترانه مادری می دیده باید شاخ داشته باشه یا دیدن ترانه مادری واقعا چیش اینقدر عجیب بود آیا!
**یکی دو روزه وقتی جایی 6 رو می بینم یا می شنوم حسابی مشعوف می شویم!!!و یاد 5شنبه می افتم که کاملا اتفاقی و بی هیــــچ برنامه قبلی!داشتیم از کرج برمی گشتیم و باز اتفاقا با یه سیل روبرو شدیم که با پرچمای خیلی خوشرنگشون هی می گفتن 6تاییا!ماهم کلی با بوق همراهیشون کردیم.چاره ای نداشتیم که!!!همش اتفاقی بود![]()
به هر حال کلی مبارکه!مخصوصا که فرهاد مجیدیم 2تاگل زد و مشعوف ترمون کرد!آخ دارم لحظه شماری می کنم که برم خونه دوست بابام و الان حالشو بپرسم آخه هفته قبل حسابی پدرو پسرا حالمو گرفتن منم که مظلوم!هی هیچی نگفتم عقده ای شدم!حالا وقت تلافیه.فقط صد حیف که پرسپولیس این هفته نباخت تا حسابی از خجالتشون درآم!
***راستی بزنگاه توقیف شد!خبر دارید دیگه من که وقتی خبرشو خوندم مرده بودم از خنده!مثلا اومده بودن ایراد بگیرن همه اون حرفایی که به قول خودش غیر اخلاقی و...بود رو تکرار کرده بودن و خودتون که بهتر می دونید اثر تکرارش چی میشه!![]()
بابا به خدا اینا دیوونن اول مجوز میدن بعد به قول خودشون دقیقه ای 400 تومن(گفتن صفراشو بندازیم دیگه)خرجش می کنن تا ساخته شه و بعدشم توقیفش می کنن و این فقط پول من و شماست که معلوم نیست کجا میره!نوشته بود واسه حرفای غیر قانونی و غیر اخلاقی و غیر شرعی و غیر عرفی و غیره!گرفتنش اونم به استناد بند 16-3-1(زبان و گفتار برنامه های صدا و سیما باید از هرگونه ناسزا،فحاشی،اهانت کلمات ناشایست مبرا باشد)و30-19-2 (کلمات جملات و اصطلاحات چند پهلو که معنایی دور از ادب،اخلاق و شان مخاطب یا رسانه ملی را داشته باشد ممنوع است)
اینش همون تکرار مکرراتست:
وی در ادامه این نامه به ذکر نمونه هایی از الفاظ زشت و رکیک در این سریال آن هم در بهترین ساعات معنوی ماه مبارک رمضان از قبیل:خفه شو،می ترسم خریتش کارو خراب کنه،گاز بده لعنتی،تو کپه مرگتو بذار،درسته من گاهی خلم ولی تو همیشه خلی،حرف زیادی نزن،چه مرگته،اینارو از کدوم گوری پیدا کردی،تا اون روی سگ من بالا نیومده،برو گمشو،احمقای دیوونه و نمایش حرکات ناپسند از قبیل بازی با انگشتان دست که در عرف نماد یا معنای زشتی را متبادر می کند،انتخاب سوژه مکرر دستشویی توهین به والدین!که در دستشویی می گوید اینجا بوی آقاجونو میده اشاره نمودند که در تضاد آشکار در ایفای رسالت فرهنگی سازمان صدا و سیماست
رئیس شورای نظارت در پایا ناین نامه از ضرغامی خواست با توجه به تخلفات انجام شده و انتقادات شدید مردم نسبت به توقف سریال مذکور اقدام عاجل معمول و نتیجه را به شورای نظارت منعکس کند!(چند تا از جمله های ...شو حذف کردم)![]()
روزنامه دنیای اقتصاد پنج شنبه28 شهریور(همون روز 6تاییا!!!)
خدایی همه این کلمه هارو جاهای دیگه نمی گن؟هیچ جا اینارو نشنیده بودیم؟تو بقیه فیلماو سریالای ما فقط نقل و نبات پخش می کنن دیگه؟اینجا فقط چیزایی که جاهای دیگه میگن رو گفت فقط یه کم بیشتر!یعنی تو هر قسمتش بیشتر از بقیه فیلما چرت و پرت داشت.اصلا ازش دفاع نمی کنم چون همچنان معتقدم سریالای امسال درب داغون ترینه ولی خدایی اونقدر افتضاح نبود که به خاطر این چیزا توقیف شه.همه هم می دونن که اینا بهانست و آقایون از جای دیگه ای که همون گیرایی بود که غیر مستقیم بهشون می دادن و یه جورایی به در می گفتن تا دیوار بشنوه ناراحت شدن و بهشون برخورده و به ناسزاهاش گیر دادن.فقط بدیشون این بوده که یادشون رفته تو دلایل منطقیشون همون بند 30-19-2(چند پهلو بودن رو!)حذفش کنن.به هر حال اینجا ایران است و تا دلمون بخواد از این قشنگیا داره!
****این محسن افشانی بیچاره رو هم که بدجوری تابلو از ماه محبوب انداختنش بیرون.با اینکه هیچ کدوم از برنامه هاشو بیشتر از ۱۰ دقیقه ندیدم ولی دلم واسش سوخت!اونم که نامردی نکرد و باگفتن صداقت فقط کافی نیست و به تو مهلت دادن و من مثه تو سوتی ندادم و...آخرشم که گریه هاش رسما اعلام کرد بهش گفتن خوش اومدی!حالا ما هرروز موقع پخشش خونه بودیما دقیقا اون روز که سیاوش خیرابی رو هم آورده بودن یه جای خیلی بدی مهمون بودیم و فقط لطف کردن اجازه دادن سلام اولشو بشنوم و بعدش باز دمپاییشون گم شده بود و از صداشون محله رفته بود رو هوا!!!با هزار بدبختی برنامشو از ایران سیما دیدم بعدش دلم واسش سوخت!![]()
*****آهان راستی سراسریم نرم افزار علم و فرهنگ قبول شدم اما واسه اسمشم که شده مهندسی پزشکی رو میرم.نماند! که وقتی فهمیدم دانشکده مهندسی پزشکی تو خود علوم تحقیقات نیست کلا بیخیال رفتن شده بودم و حسابی کنف شدم!
همه فرمای ثبت نامو بابام پر کرد!امروزم به زور فرستادنم ولی حداقل کاراییش این بود که نصفه دوم پستم رو از اینجا آپیدم!نصفه اولشم که ثبت موقت بود.امروز خوش گذشتا!
یه چیز دیگه:خیلی دوستدارم جوابا رو تو همین جا هم بنویسم.چراشو نمی دونم ولی دوست دارم دیگه!البته حتما بازم بهتون سرمی زنم ولی اول اینجایه چیزی می نویسم.چه کنم همه جایه ردپایی ازم پیدا میشهدیگه!![]()
تورو خدا تو این شبای خیلی عزیز واسه همدیگه دعا کنیم که بهتر مستجاب شه.یا علی



