تبليغاتX





Powered by WebGozar

حرفای دل




به خونه دلم خوش اومدی

hi

Friendship is shared with a special someone,who does ittle things that matter a lot!

شعر امروز:

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

(با تو نبودم هـــــــــــــــــــــــا!)

این مال تو:

آیه های خاموش دل من تنها در چشمان تو سروده می شوند چشم از دلم مگیر! با من بمان و تا دل شقایق های دشت های دوردستم نزدیک بیا... و من در بیستونی بی صدا تیشه می زنم...

داستانک

بچه که بودم یه بار از طرف مدرسه به خانه سالمندان رفتیم اون روز کنار اون همه پدر بزرگ و مادر بزرگ مهربون خیلی بهم خوش گذشت اما حالا گه پیر شدم و بچه هام منو آوردن اینجا نمی دونم چرا اصلا بهم خوش نمی گذره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:45 PM توسط aashena |


سلام امروز یه کم طنز باشیم

شاید یه کم شما بخندین خدا حال منم خوب کنه.دعام کنینزده به سرم!

سخنرانی یک استاد خوش شانس:

 

از همون بدو تولد موفق بودم و گرنه اصلا پام به این دنیا نمی رسید!از همون اول کم نیاوردم با ضربه چکش دکتر چنان فریادی زدم که زود فهمید جواب های،هوی است!هیچ وقت نذاشتم هیچ چیز شکستم بده پی در پی شیر می خوردم و به دل دردم هم توجه نمی کردم.این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالام بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردن.هیچ وقت درس نخوندم هر وقت نوبتم می شد برم پای تخته می خورد!هرز صفحه ای از کتاب رو که باز می کردم جواب سوالی بود که معلم ازم می پرسید.این بود که سال دوم-سوم دبیرستان معلمم منو نابغه می دونست و منو فرستاد المپیاد ریاضی.تو المپیاد مدال طلا بردم!!!آخه ورقه من گم شده بود و یه ورقه هم بود که اسم نداشت و من گفتم مال منه یادم رفته اسممو بنویسم.واسه همین بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یه ترم نگگذشته بود که تو راهروی دانشگاه یه عینک پیدا کردم اومدم بشکنمش که خانومی سراسیمه خودش رو به من رسوند و تشکر کرد و گفت نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید!از اون به بعد هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم یهو جلوم سبز می شد و از یانکه گمشده اش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.بعدا فهمیدم که این دختر خانم دختر رئیس دانشگاهه !خلاصه...من شدم ناجی وسائل اون دختر خانم. یه روز واسه خود شیرینی روز معلم واسه یکی از استادام گل برده بودم دوستم گفت اینقدر خود شیرینی نکن و دسته گلم رو پرت کرد بیرون منم سرک کشیدم ببینم کجا افتاده که دیدم افتاده جلو پای همون دختر خانم!ایم شد ماجرای خواستگاری ما.الانم که استاد شمام

کسی سوالی نداره؟!!

 

 

اینم واسه اونی که خودش میدونه چقدر دوسش دارم ولی حس می کنم از هم دور شدیم:

دانی که چها چها چها می خوانم؟

وصل تو من بی سروپا می خوانم

فریاد و فغان و ناله ام دانی چیست؟

یعنی که تورا تورا تورا می خوانم

ماچ ماچ

 

 

راستی بچه ها من می خوام یه آهنگ با پسوند amr رو آپلود کنم کمکم کنین plz

دوستون دارم

 


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 5:7 PM توسط aashena |


دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد.به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد؟خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند،گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد،هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند،مي ترسيد راه برود،مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد.زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد،زميني را مالک نشد،مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد،روي چمن خوابيد کفشدوزکي را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را ديدو به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتنداز ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت
کسي که هزار سال زيسته بود

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش بیا پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وانگه به یاد عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

راستی نمی دونم کوله پشتی دیشب رو دیدین یا نه؟؟؟من که هنوز هنگمهنوز شروع نشده ترکوندن!زنده باد


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:21 PM توسط aashena |


کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:"می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید.اما من به این کوچکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟"خدا پاسخ داد:"از میان یکی از فرشتگانم یکی را برای تو در نظر گرفتم و او از تو نگهداری خواهد کرد."اما کودک که هنز مطمن نبود میخواهد برود یا نه گفت:اما من اینجا در بهشت کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافیست!فرشته ات برایت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد و تو شاد خواهی بود.!"در ان هنگام بهشت ارام بود گرچه صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک فهمید که بزودی باید سفرش را اغاز کند.او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:"اگر من همین حالا باید بروم اسم فرشته ام را به من بگو!؟"خداوند لبخند زد.کودک را سوی زمین فرستاد و در همان حال گفت:"نام فرشته ات هیچ اهمیتی ندارد.میتوانی او را مادر صدا بزنی!
یه ماچ ماچ گنده واسه فرشته خودم
مامان جونم روزت مبارک
 
Click here to view the full-sized image. 

عشق

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

 

دیروز شیطان را دیدم !

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت.مردم دورش جمع شده‌ بودند،هياهو مي‌كردند
و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
و در ازايش چيزي مي‌داد.بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد.دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند.موذيانه خنديد و گفت:من كاري با كسي ندارم،
‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.مي‌بيني!
آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.اينها ساده‌اند و گرسنه.به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.از شيطان بدم مي‌آمد.حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌ي عبادت افتاد
كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتموبا خودم گفتم:بگذار يك بار هم شده كسي،چيزي از شيطان بدزدد.بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.فريب خورده بودم،فريب.دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود !فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم.تمام راه لعنتش كردم.تمام راه خدا خدا كردم.مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم،شيطان اما نبود.آنوقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،صداي قلبم را.و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 3:46 AM توسط aashena |





Copyright © 2006 - 2007 - doost-dashtania.blogfa.com

JavaScript Codes


Javascripts


Sdh,کد تغییر شکل موس:

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس