![]()
گفت بخوان.فرمود خواندن نمی دانم.و باز گفت بخوان
بخوان به نام پروردگارت که آفرید
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه,مسئله آموز صد مدرس شد
بالاخره سلام.به نظر خودم خیلی وقته که نیومدم.تو این مدت اتفاقای خوبی رو از دست دادم که نمی خوام این دفعه از دست بدمشون.یکیش مبعث پیامبرمونه.این عید رو به همتون تبریک میگم.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
عیدتون مبارک
"هيچ يخي يخ تر از يخ در تابستان نيست!"
این جمله بالایی رو چندین بار خونده بودم ولی هیچ وقت نمی فهمیدم.اما الان که تو گرمای n هزار!!!!!درجه ظهر مرداد مجبورم برم کلاس تازه می فهمم که :هیچ یخی یخ تر از یخ در تابستان نیست
تو این چند وقتی که نبودم اتفاقای خوببی افتاد که الان دیگه بیات شده پس نمی گمشون.فقط یکیش که از بقیه ملموس تر بود روز خبر نگار بود که چهارشنبه بود .البته ننوشتنم یه دلیل دیگه هم داشت:چیزایی که می خواستم بنویسم رو واسش فرستادم که اگه اجازه داد بذارمش.اما جواب نیومد.خوشبینانه ترینش اینه که ایمیلم نرفته.و بدبینانه ترین اینکه اهمیتی واسش نداشته!اما الان می نویسم(هنوزم بی اجازه)
مردی که با خبر بود
متولد 1357 فکر کنم زاده تهران
تو دانشگاه ورامین(اگه اشتباه نکنم)کشاورزی خونده الان متاهله و یه پسر کوچولو به اسم امیر کیانم خدا بهش داده.بچه ستار خانه.از سال 75 تا 81 تو روزنامه بوده و بعد تو واحد مرکزی خبر صدا و سیمای ایران.بیشتر از خبر نگاری و گویندگی عشق نوشتنه(و انصافا هم قلمش جادوت می کنه).دو تا کتابم نوشته که اسماش تا دو دقیقه پیش یادم بود.الان پرید!
یه چیز دیگم هست:غذای محبوبش تا پارسال چلو کباب بود!
الان تو ایران نماد خبرنگاراست.اونی که تو هیجان انتخاب رشته و نفرات اول کنکور رفت سراغ نفر آخر و خیلی کارای دیگه کرد که به عقل هیچ کدوم از اون خبرنگارای اتو کشیده یا اینایی که الان دارن اداشو در میارن نمی رسید
اگه گفتید کیه؟؟
یه چیز دیگه:و بعضی وقتا کابوس عراق رو می دید(تا پارسال)
آره دیگه هر کی نفهمیده باشه الان دیگه فهمیده:کامران نجف زاده
همونی که الان شبا تو بیست و سیه.همونی که با حرفای خوشگلش تو گزارشاش باعث شده که خبر نگارا مطرح شن.خدایی قبل از اون چندتامون می تونستیم اسم 3 تا خبر نگارو بگیم؟؟؟؟؟؟؟هیچکدوممون
همونی که خیلی وقتا به خاطر حرفای دلی که به وزیر و وکیل زده(چیزایی که کسی جرئتش رو نداشت)خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که حداقل یکی هست که نمیخواد ماسک بزنه به صورتش(البته تا جایی که بذارن!)
همونی که چندین بار بخاطر بغض صداش بغضم گرفته.همونی که وقتی عراق بود با خبر هر انفجار اونجا دلم می لرزید و دعاش می کردم تا وقتی که می دیدمش و خیالم راحت میشد.یا بعد از فاجعه c-130 (که دیر خبر دار شده بودم)دعا دعا می کردم اونجا نباشه.یا چند وقت بعدش وقتی با حدادعادل تو هواپیمایی بود که دچار نقص فنی شده بود و با بغض گزارش می گرفت سیل اشکام نمی ذاشت تلویزیونو ببینم.و آخرین بار وقتی بود که آخرین پستشو خوندم![]()
و الان بهترین فرصت بود تا بهتون بگم که یکی از دوست داشتنیامم کامران نجف زادست
خلاصه همون آدم دوست داشتنی ای که با بقیه فرق می کنه
مرد خبر و خطر آقای نجف زاده عزیز با یه کم تاخیر روزتون مبارک
داستانک:
هيچ کس او را دوست نداشت.خيلي ها از چهره و هيکل ترسناک او می ترسيدند. حتی تمامی پرندگان آسمان!ولی فقط کودکان کشاورز او را از صميم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او سر گرسنه بر بالين نمی گذاشتند.به خاطر اينکه مترسک هميشه در مزرعه شان ايستاده بود!
سلام
چند سال پیش وقتی رفته بودیم مسافرت و بالاجبار زدم کانال سه و دیدیمش فکر نمی کردم یه روزی این طوری بهش وابسته شم.حتی اون موقع ها فقط نگاهش می کردم و به مجریش دری وری می گفتم!هر روز بازم می نشستم و می دیدمشو به فرزاد حسنی متلک مینداختم!همین متلکا باعث شده بود هر روز بشینم پای تلویزیون و برنامه رو دنبال کنم.کم کم جاشو تو دلم باز کرد.تا اینکه حتی وقتی برگشتیم خونه تا نمی دیدمش روزم شب نمی شد.از بچگی هی همه می گفتن نماز بخون ،دعا کن و من نمی فهمیدم.از همون یه سالگیش بهم فهموند نماز یعنی چی.اون بهم فهموند.خیلی چیزای دیگم به من و خیلیای دیگه یاد داد.شرط می بندم خیلی از اونایی که الان هر رجب رو به امید لیله الرغائب شروع می کنن.اون موقع اصلا نمی دونستن لیله الرغائب چیه و ...
گذشت کوله من یه ماه پیش چهار سالگیشو جشن گرفت و مخصوصا بعد از برنامه سردار رادان دیگه همه می شناختنش و تحسینش می کردن...
شنبه شب بود که طبق معمول زود زدم کانال 3 تا کوله پشتی ببینم.وقتی دیدم جای فرزاد کس دیگه ای نشسته هنگ کردم.تا وقتیکه گفت فرزاد به علت بیماری دیگه نمی تونه برنامه اجرا کنه.من که تازه دو روز بود فهمیده بودم قلبش ناراحته و هنوز باورم نشده بود.فقط زل زده بودم به تلویزیون و دعاش می کردم و گاه گاهیم این اشکام یه رودخونه رو چشمم روونه می کرد.شبکه سه هم که جواب درست حسابی به آدم نمی داد.
نفهمیدم چرا تا آخرش برنامه رو دیدم.شاید منتظر بودم بهش زنگ بزنن و یه حالی ازش بپرسن.شاید منتظر بودم یهو بیاد و بگه امشب کار داشتم و از فردا میام و یه عالمه شاید دیگه...به هر حال تا آخر برنامه رو دیدم.بعدشم الکی خودم رو سرگرم کردم تا بعد از چهار خونه که یهو زدم جام جم 2.باورم نمی شد.فرزاد بود اولش ترسیدم نکنه چیزی شده باشه.بعد دیدم گوشه تلویزیون نوشته زنده.یه نفس راحت کشیدم
مثل همیشه پر انرژی بود اصلا به آدمی که چند ساعت قبل اعلام کردن به گفته دکترا نمی تونه اجرا کنه شباهت نداشت. البته یه اشاره ای کرد و وقتی مهمون برنامه گفت می خوام پزشک شم گفت یه فکری هم به حال قلب ناراحت ما بکن![]()
خوشحال شدم و بعدش کوله پشتی اومد جلو چشمم
شاید این قلب فرزاد نبود که بیمار بود.قلب و فکر اونایی بیمار بود که با حرفای راست کوله هر بار تنشون می لرزید و سکته هه رو رد می کردن و حتما الان با لحن مودب و محافظه کارانه امیر حسین مدرس بیشتر حال می کردن که به جای سوالای واقعی مردم و ملت همش بهشون بگه بله، شما درست می فرمایید!آخرشم کار خودشونو کردن. جلوی دهن کوله پشتی رو تو چهار سالگی و تو اوج طراوتش گرفتن، خفش کردن ، نابودش کردن
حالا همه امیدمون این شده که هفته ای یه روز جمعه ها صداشو از تو رادیو بشنویم و هفته ای دوروز فقط بتونیم ببینیمش و صداشو بشنویم که با نوجوونای مقیم خارج مصاحبه می کنه.
خداحافظ همین حالا

