سلام
نمی دونم چند روز گذشته!یعنی واسم مهم نیست.مهم اینه که الان اینجام و از بودنم لذت می برم.
دلم تنگ شده بود.خیلی سخت بود نداشتن اینترنت!!کل اتاقو چرخوندم که متنوع شه!بدون اینکه حواسم باشه دیگه سیم تلفن به pc نمی رسه.اما مهم اینه که الان درست شده
چون نمی خوام آپیدنم خیلی طولانی شه خیلی ازین شاخه به اون شاخه نمی پرم.هرچند که خیلی سخته.مثلا نمیگم که چقدر خوشحالم که فیروز کریمی اومده استقلال و هی قراره از دستش بخندیم!
یا توضیح نمیدم که خیلی بیشتر خوشحالم که حجازی دیگه سرمربی نیست.
و اینکه یووه اونقدر خوب شده که بتونه با اینتر مساوی کنه(و بهتر هم خواهد شد)ولی یه چیز رو نمیشه نگفت.15 آبان تولد احسان علیخانیه یکی از اون آدمایی که توسطش یاد گرفتم میشه هم با خدا بود و هم به روز.امسالم که با ماه عسلش کلی لذت بردم و یه عالمه چیزای خوب ازش یاد گرفتم.
تولدش مبارک

به بهانه تولدشم لینک آخرین مصاحبش رو میذارم (مصاحبه شنبه تو ویژه نامه قاب کوچک جام جم)
javascript:openpdfs('pdfs/ghab/page08.pdf&cur=8&n=16','8');
و
javascript:openpdfs('pdfs/ghab/page09.pdf&cur=9&n=16','9');
اينم أخرين جملش تو مصاحبه كه خيلي قشنطه:زیباترین عکسها در تاریکخانه ها ظاهر می شوند پس در لحظه های تاریک زندگیمان خداوند زیباترین عکسها را از ما می گیرد
از همه چیز راضیم.تازه به لطف یه فیلم قشنگ(مستند راز که یکشنبه هفته قبل از کانال ۴ پخش شد.اگه ندیدین حتما ببینینش)فهمیدم زندگیم دست خودمه.تازه فهمیدم چقدر بهونه واسه خوشحال بودن و لذت بردن دارم.اونقدر انرژی مثبت به زندگیم میدم که راهی جز برگردوندنش به خودم نداشته باشه![]()
الهــــــــــــــــــــــــــــی شکرت![]()
از این حرفای قشنگ که بگذریم می رسیم به یه حرف دیگه که احساس می کنم باید حتما بگمش
چند روزه می خوام بیام اینجا و این حرف رو بزنم(بنویسم)!اما نتونستم.شاید هنوزم با موضع گیری هام(بعضی هاش )موافقم.شایدم پشیمونم ولی غرورم(که کم هم نیست)نمی ذاره بیام و بنویسمشون.
اینم بگم که خیلی آدم دمدمی مزاجی نیستم که امروز یه چیزی بگم و فردا بزنم زیرش.اما اینارو اگه نمی نوشتم حالا حالاها ولم نمی کرد.نمی دونم تا حالا شده از حرفاتون پشیمون شید؟؟؟؟؟
واسه من زیاد پیش نیومده.خیلی سعی کردم که مواقعی که لازمه خودم رو کنترل کنم.چشم و گوشم رو رو چیزایی که میبینم یا می شنوم ببندم.اگه یکی دلمو می شکنه زود به روش نیارم سکوت کنم و... ولی خب یه جاهایی از دستم در میره.نمونش تو پست قبلی بود!
تو زندگیم از رفتن چند تا آدم ناراحت شدم_گذشته از کسانی که دوسشون داشتم_این چند تا اونایی بوده اند که دوسشون نداشته ام.یکیشون یکی از فامیلا بود که خیلی گیر می داد.کاری نداشت دختری یا پسر گیرشو یه جوری می داد.خلاصه هر وقت می خواستیم بریم خونشون کلی مکافات داشتیم که چجوری بریم که ناراحت نشه!حتی وقتی که تو کما بودهم ماهایی که از اخلاقیاتش خوشمون نمی اومد نرفتیم بیمارستان.گفتیم حالا یه روزی می ریم خونش...
حالا چند ماهی میشه که دیگه نیست.دیگه وقتی پسرا میرن خونش مجبور نیستن گلای قالی خونش رو بشمرن که یه وقت ناراحت نشه.دیگه دخترام مجبور نیستن واسه خوش آمدش روسری هاشونو بکشن جلو.حتی الان دخترای خودشم مثل قبل چادر سرشون نمی کنن...آخه دیگه نیست
اما الان من و اونای دیگه دوست داشتیم میشد یه بار دیگه دیدش.هممون حاضر بودیم اون جوری که اون دوست داره بریم....که حداقل باهاش خدا حافظی کنیم.اما ...
یکی دیگه از اونایی که با فوتش عذاب وجدان گرفتم و دوسش نداشتم و حتی تو پست قبلی هم بهش گیر دادم(و البته وقتی فهمیدم دیگه نیست اون قسمت رو حذف کردم،پس دنبالش نگردید!) قیصر امین پوره.اونقدر ازش شنیده بودم که فقط خودشیرینی می کنه و... که حتی یادم رفته بود همون شاعر کتابای قشنگ دبستانمه.شاید هنوزم رو بعضی اعتقادام مونده باشم ولی وقتی فهمیدم چند سالی مریض بوده و یه دختر کوچولو داشته که قراره تو کتابای درسیش فقط اسم بابا قیصرشو ببینه طاقت نیاوردم که نیام اینجا و نگم که از نوشتن پست قبلیم عذاب وجدان دارم و خواستم بیام و به اونایی که دوسش داشتن تسلیت بگم:تسلـــــــــــــــــــــیـت![]()
![]()
میگم که بازم سر بعضی مواضعم هستم که شاید ربطی به خود قیصر امین پور نداره.مثلا هنوزم گله مندم که چرا وقتی منوچهر نوذری،رضا سعیدی،خسرو شایگان،یا حتی تو همین شاعرا وقتی آقای "آقاسی"که بعید می دونم کسی عاشق اون شعری که برای امام زمان گفته نباشه ...چرا بعد از رفتنشون این همه پوسترشون تو همه جای شهر نبود؟؟؟
من هنوز اعتراض دارم!
آخرشم از یکی از همون شاعرای همیشه دوست داشتنیم که اثری ازش تو کتابا نیست
:خیــــــــــام
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان هم سفریم
قدر لحظه ها رو بدونید چون همه به فکر روزها و ماه هاشون هستند![]()

