تبليغاتX





Powered by WebGozar

حرفای دل




به خونه دلم خوش اومدی

<br/><a href="http://s5.tinypic.com/s4q2r9.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

ما با که نشینیم که یاران همه رفتند...

از خاطر دلها نرود یاد تو هرگز

ای آنکه به نیکی همه جا ورد زبانی

 

چند وقتیه که اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم،حالو حوصله درس خوندن،دانشگاه رفتن،مهمونی رفتن،خرید عید،متر کردن خیابونا،دیدن فیلما و سریالام!خواب،جمع و جور کردن وسایل سفر،حتی توجیه نیومدنم!نمی دونم بازم کسی می مونه که بخواد بیاد سراغم یا نه اگه نه که حق دارید اگرم آره که واقعا لطف کردین.شرمنده همتونم

نمی خواستم اینارو بنویسم ولی هرکاری کردم و هربار کلی نوشتم و ثبت موقت کردم نتونستم دائمیش کنم،کلی دلم درد ودل می خواد.چون همه اینارو چندین بار تو تقویمم نوشتم ولی آروم نشدم.شاید وقتی بدونم که کسی می خونه و شاید حداقل تو دلش بفهمه كه چی میگم ... آروم میشم.همین

سلام

روزی که داشتم آخرین خط های پست قبلو می نوشتم(دلیل نوشتنش هم نبود جرأت واسه گفتن خوابای آشفتم به آشناها بود)،با خودم می گفتم چند روز دیگه میام و از همتون تشکر می کنم که  من و پدر بزرگ خوبمو دعا کردید و تنهام نذاشتید،نمی دونستم که قراره...

 

الان که حساب می کنم می بینم بیشتر از 60 روزه که دیگه پیشم نیست،بهترین بابایی دنیا،اونی که انگار کم کم خودمم داشت یادم میرفت چقدر بهش مدیونم و چقدر دوسش دارم و اگه پیشم نباشه حرفامو گوش نده،کمکم نکنه،باهاش درددل نکنم،داغون میشم

همه خاطره های قشنگ بچگی،همه درد دلا،همه تنهاییا،همه قصه ها،بازیا،اونیکه همیشه بعد از خرابکاریا پشتش قایم می شدیم،...همیشه تکیه گاهمون بود،دستمونو می گرفت نیفتیم...

الان افتاده ام!

شاید به قول adinaهر چی تو ذهنمون بگذره پیش میاد.واسه همین دیگه جرأت خوابیدن ندارم،دیگه به چه دردی می خوره وقتی همه چی تموم شده،اگه بیشتر به اون فکر و خیالایی(که دیگه خودمم نمی دونستم واقعا خوابه یا نه)که چندوقت بود ولم نمی کرد اهمیت میدادم ،اگه به جای اینکه اینجا بنویسم دعا کنید یا به خودم بگم ایندفعه که بیاد پیشم جبران می کنم...بیشتر میرفتم پیشش الان خوابم تعبیر نشده بود

تو خواب هم عذاب وجدان ولم نمی کنه!

 اگه تابستون پارسال که این همه اصرار کرد یه کم اینجا بمون حرفشو گوش می کردم،مثل بقیه بهش می گفتم که بابا بخدا هیچی ازت کم نمیشه اگه بذاری یه سری کارارم بچه هات بکنن این حقته،حتما نباید کله سحر بری بیرون که وقتی زن و بچت از خواب بیدار میشن نون تازه داشته باشن،نمیذاشتم بره هرچی بود میگفتن هیچوقت روی منو زمین نمیندازه،اصلا خودمم باهاش می رفتم،توراه کمکش می کردم نخوره زمین...

باباییم کم کم عوض شد،این چند ماهه دیگه نمی رفت خرید،یعنی نمی تونست،بعضی وقتا یادش میرفت،حرف همه رو گوش می کرد،دیگه واسه کاراش کمک می خواست،من که یادم نمیاد به جز دیدنی خونه بچه هاش شام و نهار مهمونشون باشه.میگفت بچه ها باید برن خونه پدر و مادر نه ماها،اما دیگه میرفت،همم می دونستن چقدر براش سخته...از اشکای گوشه چشمش می فهمیدیم

 چقدر شب یلدا رو دوست داشت،هر جوری بود هممونو جمع می کرد اونجا.درست شب یلدا وقتی هرکدوم یه بهانه ای واسه نبودن آورده بودن یکی نبود،یکی مهمون داشت...دخترشو فرستاده بود خرید...گفته بود تو بگیر من می دونم امشب همه میان!همه رفتیم،دور هم جمعمون کرد ...ولی واسه خداحافظی

 حتی آجیل و هندونه شب یلدامونم آماده کرده بود

حالا دیگه همیشه شب یلدا کل خانواده دور هم جمع میشن

 چرا صبر نکردی یه بار دیگه ببینمت،مگه همیشه یواشکی نمی گفتی تورو از همشون بیشتر دوست دارم ولی بهشون نگو!مگه عمه نمی گفت وقتی ما داشتیم از اونجا اسباب کشی می کردیم برای اولین بار گریتو دیده بودن؟مگه قرار نبود سهم آجیل دونه دونه شونو بذاری تا من بیام بهشون بدم؟

....

حداقل به بچه هات می گفتی به منم مثل خودشون مهلت و اجازه خداحافظی بدن.می گفتی من حق دارم وقتی باید پیشت باشم تو جشن شب یلدای دانشگاه شرکت نکنم منتظر اینکه می خوان بیان دنبالم و بیایم پیشتون.یعنی فقط من اونجا زیادی بودم؟

حالا همه باید یادشون بیفته؟خودشونم که جرأت ندارن بیان جلو.دوست و آشناشونو می فرستن که کجا می خواستی باشی و مگه چیکار می تونستی بکنی و قسمت همین بوده و...میان واسه من از خوبیات میگن.ازاینکه اسم هیچ کدومشونو بی گفتن خانم و آقا صدا نکردی.حتی بچه ها رو،میگن که هیچکس ازت خاطره بد نداشته،همه دوستت داشتن،همشون مدیونتن،تو زیر پروبالشونو گرفتی،خان عمو،آقا دایی،بزرگ خاندانشون تو بودی

مگه اینا رو من نمی دونستم؟

 

 

همه چیز تموم شد.حسابي تنها شده بودم.اینو وقتی فهمیدم که دوستای بابا مثل پروانه دور اون می چرخیدن و من.تا حالا صاحب عزا نبودم.همیشه هم اگه چیزی میشد با تو میرفتم،تو دلداریم میدادی.اون موقع تو بهترین دوستم بودی.حالا کجا بودن دوستام؟!تازه بعد 1 هفته یکیشون زنگ زده بود گلایه کنه که چرا smsشب یلداشو جواب ندادم!شایدم همه اون تسلیتای smsای واسه این بود که نمی دونستن تواین موقعها آدم دلش می خواد به یکی بگه چقدر سخته ،اونا که می دونستن چقدر دوستت داشتم(البته فقط چندتاشون هنوز واسم موندن که به اونام هیچی نمیگمُ نمیدونم چرا!)

اگه دوستای بابا نبودن داغون می شدم

 


حالام چند وقتیه حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.می خوان بفرستنم سفر،اونم تنهایی!منی که تا حالا خونه کسی هم تنها نرفتم!حالا دارم میرم پیش دخترت که اونم از همه جا بی خبره،تا از دلم در آرن و یادم بره،مگه میشه؟! شایدم فکر می کنن زده به سرم!میگن یه هوایی عوض می کنی!اما فقط دلم تنگ شده،باعثشم اونان.اگه میذاشتن باهات خداحافظی کنم الان اینجوری نبودم.حالا من اونجا چیکار کنم؟   خدایا کمکم کن

 

 بخدا نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم.اینا همش مونده بود رو دلم.تا نمی گفتمشون خالی نمی شدم.واسه همینم نوشتنم این همه طول کشید.نمی خواستم اینارو بنویسم اما هر بار که میومدم آپ کنم همه چی از ذهنم می پرید.انگار اینا جاش اینجا بوده نه تو دفترچه خاطرات.حالام شرمندتونم که مجبور شدید جور"دوستان"رو بکشید.بخدا خیلی لازمش داشتم

ببخشید اگه بریده بریده نوشتم.خیلی جاها نمی دونستم چی باید بگم خیلی جاها هم می دونستم ولی نمی تونستم.شاید خواستم شمام بفهمید به اندازه همه این نقطه سر خط ها مکث کردم و فقط تایپ کردن اینا از 9 صبح طول کشیده!نوشتنش تو تقویم که 68 روز طول کشیده بود!

بنشینم و صبر پیش گیرم                        دنباله کار خویش گیرم

اگه بتونم!


| بقیشو اینجا بخونید!|

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:21 PM توسط aashena |





Copyright © 2006 - 2007 - doost-dashtania.blogfa.com

JavaScript Codes


Javascripts


Sdh,کد تغییر شکل موس:

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس