خودتم خجالت بکشی که چرا خدا اینقدر بهت لطف میکنه و بازم رو برمیگردونی.نمی دونم چمه.به قول یکی حسابی مجنون شدم!نمی دونم بعد از ده بار نصفه خوندن کیمیاگر که هر صفحه اش رو چند روز طول می دادم چرا درست چندوقت پیش باید میرفتم سراغش واز یه روز صبح تا صبح بعدش یه بند خوندمش تا تموم شه بعدم کلی کتاب دیگه مثه اون از زمین و زمان می رسید به دستم که با خوندن هر ورقش ...
کلا حال و روزت عوض میشه.نمی دونی با این همه انرژی،با این همه عشق،با همه این حسای خوب باید چیکار کنی.یه خوابایی ببینی که حتی خواب دیدنشم کلی عوضت کنه.اونقدر حس کنی باهاش صمیمی شدی که حتی بعضیا بهت شک کنن و درست همون روزی که تویه مهمونی چند نفر علنا میگن اینا نمی دونن خدا چیه و دین چیه و ...رسما بهت بگن ملحد.وقتی تو راه برگشت داری از غصه می ترکی یه SMS از سازمان حج واست بیاد و بگه خوابت داره تعبیر میشه همین جوری عاشق بمون.
نمی دونم چرا بالاخره نوشتمشون.حس میکنم باید ثبت میشد ولی روم هم نمیشه علنا بنویسمش.واسه این آوردمش اینجا.که حداقل چند وقت یه بار ببینمش و یادم بیفته یه کسی هست که کافیه بفهمه یه وقتایی هرچند دیر به دیر یادش می کنی و دوسش داری اونوقت حتی نمیذاره جملتو تموم کنی هزار بار عاشقانه تر جوابتو میده و به سمتت میاد.واسه همین به ما میگن تائب و به اون میگن توّاب
خدا به حق همین روزای عزیزت کمکم کن یه روز نزدیک اگه اینو خوندم مثل الان اینقدر خجالت زدت نباشم و یه روزی روم بشه بگم چه اتفاقای قشنگی تو روزهایی مثل 1فروردین و اوائل آذر 87 برام افتاده

