سلام
ساعت21:"هنوزم باورم نمیشه پستی رو که جمعه با اون همه ذوق نوشته بودم و خوشحال ازین که بهم ثابت شد اونقدرام که فکر می کردم اوضاع سیاه نیست!حالا از ثبت موقت باید پاک کنم"![]()
![]()
اولش یه عالمه معذرت خواهی(تنها کاری که از دست یه بدقول یا شایدم ناتوان!برمیاد)بخاطر این همه دیر کردن ها.ولی نه بخدا خوشی زده زیر دلم نه یادم رفته بود:جاتون خالی تا 20فروردین که نبودم و هرچند که به قول بچه ها بهترین موقعیت بوده(مسافرت تنهایی اونم خارج ایران واسه یه دختر هم سن وسال من)،ولی خب بخاطر شرایط اونجا و اینکه عمم اینا از فوت پدربزرگم خبر نداشتند و منم با توصیه موکد به نگفتن فرستاده بودند خیلی وقتا که اونا(مخصوصا دختر عمم که فقط منتظر یه تاییدیه از من واسه خوابا و بقول خودش دلایل موثقش واسه مشکوک بودن آقاجون بود)،گیر میدادن نمی دونستم باید چیکار کنم و یا می پیچوندم میرفتم گریه یا یجوری جواب می دادم که خودمم نمی فهمیدم چی گفتم!اونطوری که باید خوش نگذشت البته دور بودن خیلی بهم کمک کرد که خودم رو جمع و جور کنم وحلش کنم هرچند که به قول اونا به جای اینکه مثل قبلاها بهشون روحیه بدم بدتر حال اونارم با بداخلاقیام می گرفتم(به همین صراحت بهم اعلام کردن!)وبعداز بیستم هم که انگارهمه فامیل فقط منتظر اومدن من بودن و یه دور دیگه با کمال پررویی تشریف آوردن عید دیدنی!(تازه عیدی هم ندادن)
بعدشم که انجام پیک شادی ها!!!و به قول خودشون پروژه های عید،بعدم که اینبار جاتون نه خالی خودم و کامپیوترم انواع و اقسام ویروسای جدیدالتاسیس!رو امتحان کردیم که ببینیم واقعا اومدن یا نه
البته خداروشکر فقط آنفولانزای خوکی رو نگرفتم که احتمالا خدا دلش به حالم سوخته وگرنه الان با آپیدن از دیار باقی در خدمتتون بودم!
الانم که از 2 تیر امتحانا شروع میشه و من موندم و یه عالمه کتاب نو که نمی دونم اول باید کدومشون رو افتتاح کنم.فقط همون روز خرید واسه دیدن قیمت لاشون باز شده!تازه پسر عمه عزیزم هم امتحانای دانشگاشون تموم شده و الان اومده ایران و چون یه ماه بنده چترم رو خونه اونا پهن کرده بودم محض جبران هم که شده تشریف آوردن اینجا.تا اینجا که قدمش روی چشم ولی از روزی که اومده درس نخوندم هیچ،کلاسارم پیچوندم که یه وقت تنها نباشن و حوصلشون سر نره!و الان در نقش تاکسی تلفنی(البته سرما خورده)به حیات خود ادامه می دهیم همی!
اینا همش یه گزارش کار کامل از دوران غیبت.آهان راستی یه مورد دیگه:آی گردنم!
جمعه که صبح زود رفتیم و 1ساعتم تو صف موندیم و رای دادیم و من حتی برگه دوستمم گرفتم و به جای کروبی نوشتم موسوی و تازه باباشم که تو این 30 سال شناسنامش دست نخورده مونده بود مجبور کردم که بیادو رای بده.بعداز ظهرم رفتیم بیرون و جاهایی که هیچوقت خبری از رای نبود صفای یدست سبز مردم رو دیدیم شبم که بارون گرفت واسه اینکه یه وقت ازتعدادشون کم نشه دست به دامن روزنامه شدیم و ستاد سرپناه رسانی به هوادارای موسوی رو تشکیل دادیم!!!![]()
ساعت 12با خیال راحت از نتایج وبه قول خودم ایجاد 2تا2خردادو 2برابر اون جواب مردم اومدم و پست تبریکام رو واسه تولد حضرت زهرا و روز مادر و تولد خودمو وبلاگ و برد مردم و موسوی و... نوشتم وثبت موقتش کردم وراحت خوابیدم ونمیدونستم قراره تبریکا به تسلیت تبدیل شه!وصبحم فکر می کردم هرچی دارم میشنوم تو خوابه! تا 30/10 صبح که بالاخره با داد نیما از خواب پریدم و اونقدر شوکه شدم که هنوز رگ گردنم گرفته و تکون نمی تونم بخورم.انتظارمونم طول کشید تا بعدازظهر که خودشونم جرات اعلام نتایج واقعا مضحکشون رو نداشتند.بعدشم که همه هنگیده بودیم و همه دیگه می دونن چی شد
نمیدونم واقعا مارو چی فرض کردن؟اینقدر راحت گولمون زدن به زور کشیدنمون پای صندوقا،حرف ادب و اخلاق و احترام متقابل زدن،حقمون و رایمون رو خوردند،کتکمون زدن،اسم 4تاخس و خاشاک"م گذاشتن رومون...
ساعت22:الان که دارم اینارو بازنویسی می کنم تازه از پشت بام اومدم و هنوزم صدای بوق وترقه و الله اکبرو شعارای یه مشت خس و خاشاک حتی از پشت پنجره های بستم نمیذاره حواسم رو جمع کنم.مردمی که دارم میبینم با اینکه قرار بود 10 شب بیان بیرون از 9داشتند الله اکبر می گفتن،میدیدم که طرفدارای از همه جا بی خبرش با دیدن90 از فرداش نظرشون چجوری180 درجه عوض میشد وممنون بودن که به"انتخاب"شون کمک کردیم،دیدم که تو کل سعادت آباد و پونک و یوسف آبادوولیعصر ودانشگاه از هر 10 نفر7نفر موسوین،می دیدم که امروز ظهر چجوری از دست لباس شخصیا می ریختن تو پاساژا ودر می رفتن،میدیدم که یه دیوار تمیزم تو کل منطقه نمونده،میدیدم که چجوری دخترا زیر دست و پای "برادرا"شون له می شدند،نصفه شب به اسم مردم شیشه های خونه مردم وبانکا رو شکوندن و هیشکی هم نمیگه کسی شیشه خونه همسایشو نمیشکنه،دیدم که امروز حتی بچه های بسیج دانشگامون که تا 5شنبه همش کلکل می کردن و الکی از احمدی نژاد طرفداری می کردن امروز سرشونو می انداختن پایین و روشون نمیشدحتی سلام کنن و بعدم خودشون اعتراف می کردن وازمون معذرت می خواستن و حتی منتظر جواب سلامم نمی موندن!بین پارازیتا میدیدم که جوونای ایرانی بدتر همون غزه ای ها که یه عمر مظلومیتشونو زدن تو سر ما،زیر باتوم وکتک فقط سنگ رو داشتن که پرت کنن.هرچند که این همه آدم فقط یه مشت خس وخاشاک بوده و بخاطر همینا سخنرانی از مصلی رسید به همون جایی که همه ناراضین،تو "جمهوری" از بین اون همه آدم فقط 4نفر تایید میشن و حتی از بین همونا هم نمیذارن انتخاب کنیم،"به علت میلاد حضرت فاطمه"خیابونا رو بستن!،حتی صدا وسیما هم با همه پررویی هاش روش نمیشه بنویسه رییس جمهور"منتخب مردم" و همین منتخبش رو هم بعداز اعتراض یه روزنامه نگار اضافه کرد.دیدم که قبل از شروع شمارش،سایتای دولت اعلام پیروزی کردن وقبل از پایان شمارش وزیر کشور تبریک گفت و قبل ازتایید شورای نگهبان رهبر
همه اینا رو دیدم ودیدیم و شنیدیم،جوونه های امیدی که داشت کم کم تو دلمون سبز میشد،امید به آینده،اصلاح،کمترین آزادی وحقوق،...درجا خشکید.فهمیدم که ما نه حق شهروندی داریم نه حق اس ام اس زدن نه استفاده از اینترنت نه خوندن روزنامه ای بجز کیهان نه نشنیدن دروغ نه حق شهروندی نه حق آزادی نه حق رای نه حق حیات وزندگی!فقط باید زنده بمونیم براشون تا هربار گول بخوریم ومهرتایید بزنن روی مهر تغییروتکذیبمون و یه جور دیگه ازمون سوءاستفاده کنن.
الانم فقط شرمنده اوناییم که بعد30سال مجبورشون کردم ننگ22خرداد بره تو شناسنامشون،اون هايي كه تحریم کرده بودن وحالا دارن به من و امثال من زودباور می خندن که این همه ما گفتیم اینجا "انتسابات"ه و شما گوش نکردین.بازم جوونی و خامی و نفهمیدنمونو به رخمون می کشن تو جمعا بهمون مي خندن که زودباورید و کله شق،تو دنیا بهمون می خندن که ادعاتون گوش فلکو کر کرده و حتی از رای خودتونم نمی تونین دفاع کنین،تو خیابون که واسشون فرق نداره پیاده ای یا تو ماشین،پیری یا جوون،معترضی یا مجبوری از اونجا رد شی،...به هر حال سهمیه کتکت سرجاش محفوظه
نمیدونم قراره تا انتخابات بعدی چطور بازیمون بدن و از تو صندوقای خالی این بار 30میلیون به نفع مهره بعدی بیاد بیرون.با اینکه همیشه گفته بودم از سیاست متنفرم این بار گول خوردم وشرمنده اگه شمام مجبور شدید اینارو بخونید.ولی اینجا نوشتم که اگه قرار بود اینجا تا4سال بعد ماندگار باشه بیام وبخونمش و درس عبرت بگیرم تا دیگه رای ندم!نمی دونم این مسائلم به کجا میرسه ولی مطمئنم موسوی از ... بزرگتر نیست و اون الان 20ساله یه جورایی حبسه و باید تقاضا کنه تا اجازه بدن یه رای بده،تو جایی که قرار بوده اون رهبرش باشه!
ساعت30/23: کلی بین نوشتنم وقفه افتاد چون که یکی از همسایه های روبرویی یه تیر خوشگل آورده بود دم خونه ما و به بابام نشون داده(آهان!من که نبودم خانواده محترم اسباب کشی کردن یه طبقه پایین تر و تنبلا مال منو نیاوردن و من الان با اثاثیم بالام و فقط موقع خواب اونم از ترس میرم پایین!)و گفته همین الان از توری پنجره رفته تو خورده به سقف و افتاده زمین!ماهم تازه فهمیدیم اونا ترقه نبوده!!!
بجز بابام بقیه همه داشتن سکته می کردن،مخصوصا نیما که از همه بیشتر شلوغ کرده بود و حالا میگفت عمدا آوردن دم خونه شما تا ببینن کی بوده!!!
اینم نهایت آزادی و امنیت و آرامش تو پایتخت کشور ما!صرف شام با گلوله
الانم با اجازه دارم میرم دلداری وbbcواحتمالا خداحافظی تاامتحانا(احتمالشم100%است!)
بازم یه دور دیگه شرمندگی واسه تاخیر و البته پراکندگی هرچه بیشتر مطالب.چون خیلی زیاد بود مجبور بودم خلاصش کنم.حالا دیگه وقتی وبلاگ نویسایی رو می بینم که تندتند میان وتعدادشونم کم نیست اون حرفای یکی دوسال پیش رو پس می گیرم!احتمالا اونا خیلی توانایشون بیشتره تو هماهنگی و برنامه ریزی و شایدم مسئولیت پذیری و یکی مثل من که نمی تونه این کارا رو بکنه از همون اولم نباید سراغش میومده!حالام امیدوارم بتونم دوباره شروع کنم وتو سال سوم بهتر ادامه بدم.امیدوارم شمام تنهام نذارید که بدجوری میذارم میرما!
اگه امتحان دارید که موفق بشید و اگرهم دادید و خوب نبوده ایشالا بلایی که سر صندوقا اومده سر شمام بیاد و برگه هاتون با نفر اول کلاس جابجا شه!اتفاقی که اصلا بعید نیست![]()
ساعت30/00:فعلا که از ترس 4تاخس وخاشاک حتی بلاگفا هم بستست!نمی دونم کی می تونم اینو بذارم تا اون موقع مواظب تیر هواییا باشید!!!
45/16:همین الانم 3تادیگه پشت سر هم شلیک شد.خدا به داد بابای من برسه که هنوز برنگشته خونه.الان دیگه منم دارم می ترسم.مخصوصا که صبح چندتا از بچه های دانشگاه می گفتن چطوری جرات کردی بیای و همه میگن غرب تهران همش تیر اندازیه و یکیشون که میگفت حکم تیر هم دارن!...

